ای خدا من کمک می خوام...
پ.ن.این امتحانا رو دیگه کجای دلم بزارم!
تنها بمانی،نه یک تنهایی معمولی،بلکه از نوع خاص!
و اینکه تا شب خلاء وجودیت رو باور نکردم.
اما،اما همـین که شب می شود من از لاکِ خوش خیالیم
بیرون می آیم و می بینم که امشب هم باید
بی شب بخیر سر به بالش بگذارم.
آنوقت چشمانم برق می زنند از سیل اشک هایی
اجازه ی تردد ندارند!!
پ.ن:خورشید روشن فردام مال تو
سهمِ من روزای خاکستـــــریه
در ضمن از مطالبی که گذاشته بودی معلومه که زیر 20 سنته،مثل حال و هوای چند سال پیش من.
من 26 سالمه،توی یه شرکت کار می کنم.اگه دوس داشتی میل بزن
واقعا من چی بگم...؟واقعا موندم چی بگم!
آخه اینم شد کامنت؟!!!
من این متنو واسه محبوبِ خودم نوشتم اونوقت میگی طلوع کردی؟؟!
اگه تو 26 سالته پس من مامان بزرگتم،تو که نمیتونی تشخیص بدی
حرف نزنی بهتره!
دیگه هم از این دری وری ها اینجا نمیگیییی،شیر فهم شدی؟!!!
اااااااهههههه...حالم از این آدمای سبک مغز و بی مزه و بی جنبه و
کوتاه فکر بهم می خورههه!
به همان اندازه که خواب از چشمانم فراري ست
چشمانم منتظر نشاني از توست...
طلوع کن ستاره ي من!
ازت نمی پرسید چته؟چرا عزیزم؟بیا با هم حرف بزنیم.
ساکت بود،بغلت می کرد و اگه گریه می کردی اشکاتو
پاک می کرد.
دلم یه آدم می خواد نه یه عروسک!!!
شکستم تو غم و درد
یه بغض کهنه
منو دیوونه می کرد...
زندگی یعنی انتظار.
زندگی یعنی انقدر ناراحتی بهت فشار بیاره،که
دست راستت درد بگیره!
از چی بگم دیگه...؟
آقا،ما روانی،ما مریض،ما افسرده،ما مازوخیسم!
دست از سرمون بردار!!!!!
دنیا به این بزرگی،چرا من جایی ندارم؟
چه پارادوکس احمقانه ای را بر دوش می کشم،
جاودانگی نفرینی ام ذره ذره دارد آبم می کند...!
