تبليغاتX
گل های یخ زده

 
 
این گره ی کور باز نمیشه که نمیشه

ای خدا من کمک می خوام...

 

پ.ن.این امتحانا رو  دیگه کجای دلم بزارم!                                                                               



نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت21:23توسط سارا |
از صبح به خودم تلقین کردم که می خواهی

تنها بمانی،نه یک تنهایی معمولی،بلکه از نوع خاص!

و اینکه تا شب خلاء وجودیت رو باور نکردم.

اما،اما همـین که شب می شود من از لاکِ خوش خیالیم

بیرون می آیم و می بینم که امشب هم باید

بی شب بخیر سر به بالش بگذارم.

آنوقت چشمانم برق می زنند از سیل اشک هایی

اجازه ی تردد ندارند!!


پ.ن:خورشید روشن فردام مال تو

      سهمِ من روزای خاکستـــــریه



نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت23:24توسط شفق |
دیگه منتظر نباش چون من طلوع کردم . فقط من گل یخ زده نمی خوام . اول برو رو شوفاژ یا بخاری یا هر وسیله گرمایشی دیگه ای که دارین بشین تا یخت وا شه بعد بهم میل بزن
در ضمن از مطالبی که گذاشته بودی معلومه که زیر 20 سنته،مثل حال و هوای چند سال پیش من.

من 26 سالمه،توی یه شرکت کار می کنم.اگه دوس داشتی میل بزن


واقعا من چی بگم...؟واقعا موندم چی بگم!

آخه اینم شد کامنت؟!!!

من این متنو واسه محبوبِ خودم نوشتم اونوقت میگی طلوع کردی؟؟!

اگه تو 26 سالته پس من مامان بزرگتم،تو که نمیتونی تشخیص بدی

حرف نزنی بهتره!

دیگه هم از این دری وری ها اینجا نمیگیییی،شیر فهم شدی؟!!!

اااااااهههههه...حالم از این آدمای سبک مغز و بی مزه و بی جنبه و

کوتاه فکر بهم می خورههه!



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت22:24توسط شفق |

به همان اندازه که خواب از چشمانم فراري ست


چشمانم منتظر نشاني از توست...


طلوع کن ستاره ي من!



نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت10:24توسط شفق |
چی میشد یکی بود بهش می گفتی دلت گرفته

ازت نمی پرسید چته؟چرا عزیزم؟بیا با هم حرف بزنیم.

ساکت بود،بغلت می کرد و اگه گریه می کردی اشکاتو

پاک می کرد.

دلم یه آدم می خواد نه یه عروسک!!!



نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت20:3توسط شفق |

!!هیچی

 
 
از وقتی رفتی

شکستم تو غم و درد

یه بغض کهنه

منو دیوونه می کرد...



نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت11:34توسط سارا |
زندگی یعنی باز شدن بی موقعِ دهان.

زندگی یعنی انتظار.

زندگی یعنی انقدر ناراحتی بهت فشار بیاره،که

دست راستت درد بگیره!

از چی بگم دیگه...؟



نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت0:47توسط شفق |

چی بگم.

 
 
یکی نیست به این کاسه های داغ تر از آَش بگه

آقا،ما روانی،ما مریض،ما افسرده،ما مازوخیسم!

دست از سرمون بردار!!!!!


دنیا به این بزرگی،چرا من جایی ندارم؟



نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت23:23توسط شفق |

چه پارادوکس احمقانه ای را بر دوش می کشم،

جاودانگی نفرینی ام ذره ذره دارد آبم می کند...!



نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت0:47توسط شفق |

انگار که مادرِ طبیعت مرا در آغوش گرفته،
انگار با دنیایم یکی شدم.
آسمان گرفته است،ابرها سنگینند،زمین بغض کرده است،
اما...
من می گریم!!




نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت19:57توسط شفق |